آیا باید از دردها و سختی های زندگی تشکر کنید؟

و داستان کفش های کهنه ای که همه مان باید در صندوقچه مان داشته باشیم...

2

همیشه به خودم میبالیدم به وضعیت کاملم لباس های خوب خانه ای بزرگ و اطرافیانی با انگیزه و شاد… اما در میان این همه شادی و کمال همیشه یک سوال بی جواب برایم باقی میماند :

  • چرا بعضی از افراد به من غبطه میخورند
  • چرا بعضی از افراد مدام درگیر مسایل و مشکلات هستند و هیچ وقت این مشکلات حل نمیشوند

کم کم عادت می کنند که این وضعیت ابدی است و گفتنِ ینکه «قسمتِ ما همین است» و از آن به عنوان سرنوشت یاد میکنند؛

حتی خیلی وقت ها به من گفته اند «تو سرنوشت خوبی داشتی که موقعیت خوبی داری»، «شانس خوبت باعث خوشبختی توست» و من این را باور کردم و همین باور همیشگی من شد؛ خوشبختی، فرصت ها، قسمت خوب و روشن زندگی…

من در دلم خدا را شکر می کردم از همه اطرافیانی که داشتم فقط پدربزرگم با بقیه فرق داشت.
به ندرت لباس های گران قیمت میپوشید، کم صحبت بود و همیشه نگاهی عمیق به انسان ها و موقعیت ها داشت. همه به او احترام می گذاشتند و در هر تصمیمی او اولین نفری بود که با وی مشورت میشد.

پدربزرگم آدم خوبی بود اما بیشتر ازینکه خوب باشد، خودش بود خود واقعی خودش…
برای جلب نظر دیگران یا خوشایند کسی احساسش را سرکوب نمیکرد یا حرفش را قورت نمیداد، اگر لازم بود اخم میکرد و از خودش دفاع میکرد و در تصمیماتی که میگرفت مصمم بود؛ هیچ وقت خیلی شاد نبود و خیلی غمگین هم نمیشد.

صلابت خاصی داشت تقریبا مثل او کسی در اطراف من نبود.
نگاهش به زندگی متفاوت بود همیشه آینده ای را میدید که من از آن اطلاعی نداشتم و آخر کار تمام احساساتم را میفهمید. اگر حرفی میزد از روی منطق بود. اما نگاه عمیقش همیشه ثابت بود موشکافانه همه چیز را بررسی میکرد و من از این همه فهم او لذت میبردم دیدگاه متعادلی داشت و انگار بلد بود چطور زندگی کند.

پدرم همیشه میگفت «آنقدر خوب زندگی کردن را میداند که زندگی ما را هم ساخته است» واقغیت این بود اگر پدربزرگم نبود شاید من در قسمت روشن و خوش شانسی زندگی قرار نمیگرفتم، شاید من هم مسائل و مشکلاتی بیشتر از بقیه داشتم.

نانوشته ای بین ما بود.
پدربزرگ بالاتر از ماست و ما مدیون او هستیم و این چیزی بود که من درک نمیکردم و نقطه ی اتصال من و پدریزرگم شد. در همه عکس هایش خانواده اش را بغل کرده بود یا در وسط عکس همه را به دور خودش جمع کرده بود.

شخصیتش برایم جالب بود تصمیم گرفتم بیشتر وقتم را با وی بگذرانم و بیشتر صحبت کنم روزهای زیادی می گذشت و من بیشتر پدربزرگم را میشناختم بیشتر وقتم را با او میگذراندم و حرف هایش را تحلیل میکردم. اهمیت زیاذی به اطرافیانش میداد و روزگار گذراندن آنها برایش مهمتر بود و برای خودش ارزش زیادی قائل بود، برای فکرش رفتارش حرف هایش و سختی هایش به سختی هایش به دیده ی احترام و توام با بغض نگاه میکرد.

من مشتاق بودم از زندگیش بیشتر بدانم روزی این اتفاق افتاد.
به من نگاهی عمیق کرد و گفت دستهایت را به من بده؛ اولین بار بود دست هایش را میگرفتم کمی زبر بود و خیلی بزرگتر از دست من بود. به داخل اتاق خصوصی اش رفتم در کمدش را باز کرد و از داخلش صندوقی را که همیشه فکر میکردم پر از کاغذ و مدارک باارزش باشد، کفش های کهنه و پاره ای را درآورد. باور نمیکردم کفش هایی کوچک پاره و از کارافتاده ؟

با تعجب پرسیدم «پدربزرگ… داخل صندوقت اینها را نگه داشتی؟» فقط به کفش ها نگاه کرد…و هیچ نمیگفت. گفتم چرا اینها را اینجا نگه داشتی؟ تو بهترین کفش ها را داری آنوقت هنوز اینها را نگه داشتی؟ اصلا درکش نمیکردم !

برای اولین بار پدربزرگم، داستان زندگی اش را شروع کرد به تعریف کردن :

« وقتی پسر کوچکی بودم با ارابه ای کوچک تمام وسایل پدرم را به مزرعه میبردم.
حال و روزم طوری نبود که بخواهم دنبال بازی بروم. پدرم علی رغم کار زیادش فقیر بود یا لااقل مخارج خانواده ی زیادش کفاف ما را نمیداد؛ مادرم سرفه میکرد و من همیشه نگران از دست دادنش بودم و به خاطر همین هر کاری میکردم که وضعیتم را تغییر دهم.

کودکی ام همراه با رنج سپری شد و من دنبال کم کردن رنجم تا اینکه به سن نوجوانی رسیدم؛ پدرم از شدت کار زیاد دیگر قادر نبود مثل قبل باشد و من و برادرهایم مجبور بودیم راه او را ادامه دهیم.

وقتی نوجوان بودم یادم نمیآید زیاد خندیده باشم یا بتوانم به چیز دیگری جز رفع غم و فقر زیاد فکر کنم.
راحت نبود که خوب زندگی کنم و همیشه به حال و روزم لعنت میفرستادم، ته دلم مادر و پدرم را مقصر میدانستم که زندگی بهتری را برایم درست نکرده اند و دوباره همان روال همیشگی زندگی محکوم به شکست را ادامه میدادم.

زندگیم همان بود به جز آن چیز دیگری بلد نبودم…
کمکم به سن جوانی رسیده بودم و عادت بدی پیدا کرده بودم وقتی جایی خلوت در کنار مزرعه یا در کنار کوهی پیدا میکردم فریاد میزدم؛ خشم این سال ها را فریاد میزدم و هرروز این را تکرار میکردم !

چندباری خواهرم به حال و روزم گریه کرد؛ اما نه او نه من چاره ای نداشتیم.
در واقع راه بهتری برای زندگی بلد نبودیم، او گریه میکرد من فریاد میزدم تا اینکه روزی آنقدر فریاد زدم تا خسته شدم کنار درختی نشستم نفس نفس میزدم هم از فریاد زدن خسته شدم هم از اوضاع و شرایطم.

دیگر هیچ چیزی نمیخواستم… فقط نشستم؛
با خودم فکر کردم حتما باید راه بهتری برای زندگی کردن وجود داشته باشد که من نمیدانستم، یا میدانستم و سعی نمیکردم به آن برسم. حتما جایی بهتر برای برای گذران زندگی مهیا بود که من کشفش نکرده بودم !

از آن روز به بعد تصمیم گرفتم جور دیگری زندگی کنم و ذهنم را بازتر نگه داشتم به شهرهای دیگر فکر میکردم به جاهایی که مردم بهتر زندگی میکنند و چیزهایی بزرگتر از آنچه اینجا داشتم پیدا میکردم و به امید آینده ای بودم که زندگی بهتری داشته باشم و ذهن و رفتار والاتری داشته باشم.

دیگر باید شروع میکردم؛ دیگر اینجا برای من امکان پیشرفت وجود نداشت. آنروز آنقدر فکر و گریه کردم تا خوابم برد…»

پدربزرگم گوشه ای از تصمیماتش را برایم گفت و من سراپا گوش بودم؛ شاید باید بیشتر میپرسیدم اما دیدم پدربزرگم به موضوع دیگری فکر میکند.

بلند شد کفش های کهنه را در دست گرفت و عمیق به آن نگاه کرد.
حالا میفهمیدم آن کفش ها چه معنی ای برایش داشت دوباره شروع کرد…

« وقتی خیلی درگیر زندگی میشوم و یادم میرود که چطور زندگی ام را ساخته ام، حتما روزی که به خودم می آیم کفش ها را بغل میکنم و ساعت ها فکر میکنم. اینکه باید مسیری را که انتخاب کرده ام را با جدیت بیشتری دنبال کنم و ارزشی که این کفش ها برایم دارند را هرگز فراموش نمیکنم و ارزش تمام اشک ها و سختی هایم را؛ حالا میفهمم… آنها پلی بودند تا من در مسیر پیشرفت خودم شروع به حرکت کنم و رنج هایم من را قویتر و عاقل تر کرده اند.

رنج هایم یک سکوی پرتاب بودند که من روی آنها بال هایم را باز کردم و آماده ی پرواز شدم، با روحیه ای که داشتم توانستم کم کم خودم را به منطقه ی پیشرفته ای برسانم و رشد بیشتری داشته باشم. سخت تلاش کردم تا اینکه کم کم موفقیت هایم شروع به درخشش کردند و من اعتباری برای خودم پیدا کردم.

از درآمدم را کمی نگه میداشتم و بقیه را خرج میکردم و اصول مالی عاقلانه ای را در پیش گرفتم و به دارایی هایم اضافه کردم، کفش هایم به من امیدواری می دهند و انگیزه ام را بالا میبرند؛ هیچ وقت کفش هایم را دور نمیاندازم راه هایی که با این کفش ها طی کردم آموزگارانی بودند که مرا نجات دادند و بعدها مسیرهای بهتری جلوی من قرار دادند. »

حالا میفهمیدم که هرگز داستان پدربزرگم را بی ارزش ندانم.

اتفاقا احترامم نسبت به او بیشتر شده بود و او را قابل و با ارزش میدیدم؛ مردی که ذهنش را در مواقع سختی باز نگه داشت و شروع به ساختن ذهن و روان خودش کرد و وقتی در درون خود تصمیم به پیشرفت گرفت راه های بی شمار و خوب جلوی پایش قرار گرفتند و توانست خود را به سمت خوشبختی و پیشرفت بکشاند.

به کفش های کهنه با احترام بیشتری نگاه میکردم در واقع زندگی من هم به پدربزرگ و کفش های کهنه گره خورده بود. کفش هایی که روزگارما را ساخته بودند و سختی های بسیار را پشت سر گذاشته بودند.

در واقع اگر کسی موفق است، اشک های زیاذی ریخته و سختی های زیادی کشیده است و روزگار را به نفع خودش رقم زده است کسانی هستند که تلاش میکنند و دنیا را جای بهتری برای زندگی می کنند و بقیه را در راحتی قرار میدهند. اما انسان ها اگر خود پی ببرند که تلاش و فکر و باور آنهاست که نتایج خوبی برایشان به ارمغان می آورد موفق میشوند، اما متاسفانه همه این قضیه را نمیدانند که هدف تعیین کنند و برای آن جلو بروند.

هر هدفی که دوست دارند و احساس تعلق به آن میکنند و برای آن ارزش قائل هستند.
منتظر معجزه ای که شاید هیچ وقت پیش نیاید نباشید، خودتان استعدادی را که دارید به کار بیندازید و عظمتی که خداوند در درون شما قرار داده است را ببینید… شاید کسی کلام آرام بخش و امیدوار کننده ای دارد، شاید کسی استعداد رهبری بالایی دارد، یا کسی هنرمندی قابل شود.

درون خود را کندو کاو کنید و دنبال گنجی باشید که در درون خود دارید.

همه ی ما در زندگی کفش های کهنه ای داریم که باید مداوم به آن نگاه کنیم و از آن درس بگیریم و با خودمان فکر کنیم آیا می خواهیم باز به همان کفش های کهنه اره برویم یا نه ؟

تا 2 سال بعد 5 سال بعد یا 10 سال بعد هم به همین شیوه که موفقیت را تضمین نمیکند، ادامه میدهیم یا نه؟
ذهنمان را آمادهی دریافت انگیزه های درست، الهامات روشنگر و تصمیمات تعالی بخش میکنیم یا نه؟

همانطور که قبلا در مقاله «چرا می ترسید از تمام ظرفیت وجودی تان استفاده کنید؟» خواندید، آخرین نیاز اساسی یک انسان، خودشکوفایی است.

  • آیا در جهت تکامل جسم و روحمان و خودشکوفایی قدم برمیداریم ؟
  • آیا به تکامل خود نزدیک هستیم ؟

یا گره های عاطفی حل نشده تایید نشدن از طرف دیگران سرخوردگی ها تنش ها فقر و هزاران سختی ای که داریم مانع رشد ما یا بهتر بگویم مانع تلاش ما برای بهتر شدن و تکامل و خودشکوفایی ماست؟

راستی جوری زندگی میکنیم که بعد از مرگمان وقتی عکسمان را دیدند در نظرشان موفق جلوه کنیم؟
یا کسی باشیم که بگویند «خوب زندگی کرد»؟

باید قبل از فکر کردن به سختی ها، کمی هم به راه مان در زندگی بیندیشیم و مسیری را که طی میکنیم ارزیابی کنیم؛ راحت ترین راه این است که فقط منتظر باشیم و اقدام نکنیم، اما آیا باید راه آسان را انتخاب کنیم؟ یا راهی که موفقیت ما را تضمین میکند؟

فرق راه آسان و راه درست چیست؟

اینکه ما کدام را انتخاب میکنیم گاهی بینش ما در پاسخ کافی است اما، در عمل اقدامی نداریم. بینش ما در عمل انگار به کارمان نمی آید پس باید اراده کرد و ذهن را روشن نگه داشت جایی در زندگی باید ریسک کرد و اقدامی انجام داد.

اقذام در جهت بهبود روابط بهبود کیفیت زندگی و هر جایی که نیاز به اقدام درست و به موقع ما دارد، آخر درماندگی و ناامیدی تنبلی به بارآوردن است.

جایی که انگیزه نباشد، شادی نیست و پیشرفتی نیست.
باید از کوچک، از نزدیک ترین جا شروع کرد و به پیش رفت، حتی اگر گمان کنیم جوابی در کار نیست و این راه سخت است. شاید به جایی برسیم که دیگر سختی ها کنار رفته باشند و در مسیر رویای خود باشیم.

رویای ما هرچه که هست ارزشمند است باید آن را ارج نهاد و ارزشمند شمرد.
باید انسان دیگری بود انسان دیگری شد…

در همین زمینه، نوشته های زیر را حتما بخوانید :

مقالات قبلی که منتشر شدند : مقالات بیشتر از این نویسنده

2 نفر دیدگاه شان را با ما در میان گذاشتید، نفر بعدی شما هستید :

  1. elham shayestegan می گوید

    عاشق مطالب تون هستم واقعا عالین

  2. ْسعید خانی می گوید

    خیلی خوب این مطلب ممنون از سایت خوبتون

دیدگاه تان را ارسال کنید

دیدگاه تان را با ما در میان بگذارید...

ما به دیدگاه شما احتیاج داریم؛ پس بیایید دیدگاه و نقطه نظرات مان را با همدیگر به اشتراک بگذاریم تا یک اجتماع موفق از افکار برنده با همدیگر بسازیم.

**‌به ازای هر یک دیدگاه سازنده، یک روز اشتراک رایگان پروژه سوخت جت دریافت کنید**