آنچه پس از 18 سال جستجوی موفقیت یافتم (قسمت نهم – شغل شما مهم است)

وقتی بعد از هجده سال جستجوی موفقیت، به عقب نگاه می کنم، یکی از بزرگترین علل عدم رسیدن به دستاوردهای بزرگ را، در این می دانم که هیچ وقت کارم را جدی نگرفتم و مهم ندانستم.  من، در سنین نوجوانی پیش پدرم کار می کردم؛ در تولیدی او.

آن موقع خیلی روزنامه می خواندم. همین علاقه موجب شد تا به سمت و سوی کار روزنامه نگاری بروم. شروع این کار برای من با علاقه همراه بود، اما ادامه اش، با تردید… تردیدی که الان فهمده ام چقدر میتواند باعث پسرفت شما در زندگی شود !

 

  • چرا این مقاله های دنباله دار را باید بخوانید؟

همه ما رهروان راه موفقیت هستیم. در این باره، دوست داریم هر تجربه و فرمولی را کشف و استفاده کنیم. اما مشکلی که در این میانه وجود دارد، این است که غالب فرمول ها، خارج از فضا و موقعیت کشورمان ارائه شده اند. چرا نباید تجربه هایی که یک ایرانی، در همین سال ها و در کشور خودمان به دست آورده است را منتقل کنیم؟

با چنین ایده ای بود که این مقالات شکل گرفتند. شاید هر کدام از این تجربه ها، بتواند مسیر موفقیتی شما را اصلاح کند؛ پس، به چشم یک تجربه ایرانی و نسخه اصلی به آن نگاه کنید. سری مقالات «آنچه پس از 18 سال جستجوی موفقیت یافتم» توسط عیسی محمدی برای تمام کسانی که میخواهند در زندگی موفقیت های بزرگی بدست آورند نوشته شده؛

 

خب، می پرسید چرا با تردید؟
ژانر تخصصی من در روزنامه نگاری، ابتدا مصاحبه گرفتن و سپس گزارش نویسی و بعد یادداشت و مقاله نویسی بود. در همه این ها نیز مقاماتی آورده ام و تقدیرهایی شده ام.

وقتی که می رفتم با اشخاص مختلف مصاحبه کنم، برخوردهای گوناگونی صورت می گرفت:

  • بیشتر مصاحبه شوندگان با کمال میل و ادب قبول می کردند و مصاحبه انجام می شد.
  • بخشی از آنها با ادب، قبول می کردند که مصاحبه کنند، ولی رسماً ما را سر کار می گذاشتند.
  • دسته ای دیگر نیز، کلاً با روزنامه نگاران و مصاحبه گران، میانه خوبی نداشتند و برخوردهای بدی انجام می شد و حتی بیشتر وقت ها تماس ها را جواب نمی دادند و … .

البته اقرار می کنم که دسته سوم، در اقلیت بودند؛
ولی همین برخوردها تأثیر بدی بر نگاه من به کارم گذاشت. به یاد می آوردم که روزی برای مصاحبه با مدیر یکی از شرکت ها تماس گرفتم، کارمندانش چنان برخورد بدی داشتند که نامه ای اعتراضی برایشان ارسال کردم که چرا این جوری برخورد می کنید؟ یا برخی سیاستمداران و چهره ها هم چنین برخوردهایی داشته و دارند.

 

توماس ادیسون
توماس ادیسون

 

از سوی دیگر، می دیدم که نشریات زرد و روزنامه نگاران زرد و بی تعهد زیادی هم در کشورمان دارند کار می کنند. حضور پررنگ همین گروه نیز، مرا نسبت به کار و تخصصم، به شدت  سرد و بی انگیزه کرد.

به یاد می آورم که روزی، از طرف یکی از نشریات معتبر کشور، همشهری جوان، به صورت اتفاقی برای گفتگو با بنیامین بهادری، که آن موقع تازه آلبوم و آهنگ های اولش را بیرون داده بود و رکورد فروش را جابه جا کرده بود و کلی برای خودش پدیده شده بود، راهی شدم.

مصاحبه ای جدی و چالشی داشتیم که خودش هم حسابی از آن استقبال کرد.
پیش از من نیز، خانمی از یکی از نشریات آمده بود و مصاحبه اش تمام شده بود. ولی نمی دانم چرا هنگامی که مصاحبه من شروع شد، آداب معاشرت را رعایت نکرده و بیرون نرفت و در مصاحبه ما نیز حضور داشت.

وقتی که مصاحبه چالشی من تمام شد و …، دیدم این خانم سریع از فرصت پیش آمده استفاده کرد و گفت که مثلاً هفت هشت سئوال هم برای فلان هفته نامه دارد. سئوال ها چی بودند؟ غذای مورد علاقه، رنگ مورد علاقه و … .

وقتی داشتم از اتاق خارج می شدم، به محض شنیدن این سئوالات، احساس خیلی بدی به من دست داد و واقعاً از شغلم متنفر شدم که چنین افرادی در آن حضور دارند و چنین فعالیت های سطح پایین می کنند. حالا برای مخاطب چه اهمیت دارد که مثلاً فلان چهره چه رنگی دوست دارد؟

چنین پیش فرض هایی، باعث شده بود که تا سال ها، نسبت به کارم جدی نباشم و حس کنم که باید راهی حوزه ها و تخصص های دیگری بشوم. خاصه این که دیده  بودم بخشی از همکاران من، راهی فعالیت های دانشگاهی شده اند و الان، برای خودشان دکتر و عضو هیئت علمی و … هستند، بعضی دیگر هم درگیر کارهای هنری و تصویری شده اند و برای خودشان چهره شده اند، برخی دیگر هم درگیر کارهای مدیریتی شده اند و برای خودشان مدیر شده اند. برخی هم نویسنده و پژوهشگر شده اند.

همین اتفاقات باعث شد تا نگاهی منفی به شغلم داشته باشم.
ولی آیا شغل من مهم نبود؟

کلاً ما در سطح جهان، شغل بی اهمیت نداریم و هر شغل و تخصصی، از اهمیت خاصی برخوردار است.
اگر هم قرار باشد همه مردم دنیا فقط درگیر شغل های مهم مثل جراحی و پزشکی و مهندسی و … بشوند، که دیگر باید زمین را تعطیل کنیم و برای ادامه حیات به کره های دیگری تشریف ببریم.

بعدها که سنم بالاتر رفت و به آگاهی و بصیرت بیشتری رسیدم، دیدم که :

«اولاً، هیچ شغلی بی اهمیتی نداریم.»

ثانیاً، به قول دکتر علی شاه حسینی، باید روی هر شاخه ای که نشسته ایم، چنان زیبا آواز بخوانیم که همه به واسطه آواز خوش ما زیر شاخه ای که روی آن نشسته ایم بیایند، نه این که برویم زیر شاخه ای که کسی روی آن دارد آواز خوشی می خواند.

ثالثاً این که شغل و تخصص من که رسانه و ارتباطات و نوشتن باشد، از اهمیت فوق العاده ای برخوردار بوده است که من آن را درک نکرده بودم.

چندی پیش، بزرگترین روزنامه نگار خاورمیانه، حسنین هیکل، زمین را ترک کرد.
در مورد او گفته اند که این امکان را هم داشته که به واسطه دوستی نزدیک با سیاستمداران مصری، از جمله جمال عبدالناصر، وزیر و وکیل هم بشود؛ که البته در برهه ای هم وزیر ارتباطات و ارشاد مصر هم شد ولی سریع استعفا داد.

دوست داشت که جلوی اسمش بنویسند روزنامه نگار و نه هیچ چیز دیگری. او معتقد بود که یک روزنامه نگار، باید به جایی برسد که این، رهبران سیاسی جامعه باشند که به او نیازمند بشوند؛ نه برعکس.

حقیقتش من چنین نگاهی به کارم نداشتم؛
نگاهی که در دیگر کارها هم می شود عملیاتی اش کرد؛ مگر رهبران سیاسی و چهره ها و سوپراستارهای یک جامعه، به مکانیک ها و جراحان و پزشکان و مهندسان و بنگاهی های درجه یک نیاز ندارند؟

 

تامی لازاردو
تامی لازاردو

 

فرمول دیگری که باعث شد تا بعدها کارم را جدی تر بگیرم، فرمول ارائه شده توسط سیدفرید قاسمی، از روزنامه نگاران خوب ایرانی و مرد اول پژوهش تاریخ مطبوعات ایران، بود. او در مصاحبه با روزنامه جام جم، گفته بود که یک فرمول در کار روزنامه نگاری وجود دارد: «از میزان کسانی که جدی کار می کنند، کاسته می شود.»

البته من معتقدم که این فرمول، همه جا صادق است؛ در همه رشته ها.
بنابراین، در عرصه کسانی که مثلاً کار را نود و پنج درصد جدی می گیرند، رقابت کم است؛ چرا که اساساً چنین آدم هایی کم هستند. ولی رقابت در میان کسانی که کار و از جمله کار روزنامه نگاری را ده الی بیست درصد جدی می گیرند، به شدت بالاست؛ چون چنین افرادی زیادند.

دیروز، خبری می خواندم درباره 10 رشته پرکشش و پرمخاطب دانشگاهی در سطح جهانی. راستی می دانید که رشته رسانه و ارتباطات در این میان چندم بود؟ هشتم.

آری، رشته من مهم بود و اگر من تبدیل به روزنامه نگاری جدی و مهم می شدم، البته به دستاوردهای بزرگتری می رسیدم؛ و حتی به جایی می رسیدم که این چهره ها و سیاستمداران و دانشگاهیان باشند که به من نیاز داشته باشند؛ نه این که برعکس باشد و باعث انگیزه کشی در من بشود.

هرجا هستید، باشید؛ شغل شما مهم است.
حتی اگر آبدارچی یک اداره باشید، که شغلی به شدت محترم و مورد نیاز است، می توانید با جدی گرفتن کارتان، یکی بشوید مثل کاظم عقلمند؛ که حالا برای خودش چهره ای شده است. فقط کافی است کارتان را جدی بگیرید و اشتباه مرا تکرار نکنید.

راستی، اگر میخواهید قسمت های قبلی سری مجموعه «آنچه پس از 18 سال جستجوی موفقیت یافتم» را بخوانید :

مقالات قبلی که منتشر شدند : مقالات بیشتر از این نویسنده

1 دیدگاه جالب

  1. Angel1 می گوید

    عالی بود سپاسگزارم. همه مطالبتون جذاب و خواندنی هستند.واقعا ممنونم

دیدگاه تان را ارسال کنید