داستان زندگی کریس گاردنر – کارآفرین آمریکایی که از صفر «در جستجوی خوشبختی» بود

داستان شگفت‌آور زندگی کریس گاردنر

7

یکی از تفریحات هفتگی من، خواندن داستان زندگی افراد موفق در زمینه های مختلف است؛ البته من دوست دارم داستان افرادی را بخوانم که از مشکلات زیادی عبور کردند تا به موفقیت رسیدند و موانع سر راهشان هم باعث نشد، آن ها تسلیم شوند.

به عبارت دیگر، علاقه ای به خواندن زندگی نامه کسانی که از کودکی در شرایط خوب بودند ندارم… چون دلم می خواهد الگویی برای روزهای سختم پیدا کنم. همان روزهایی که فکر می کنم دنیا به آخر رسیده است.

با خواندن داستان زندگی آن ها ذهن من الگوبرداری می کند و می توانم درس های زیادی از این انسان های بزرگ یاد بگیرم.

یکی از افراد سختی کشیده که به طور اتفاقی با زندگی نامه ی او آشنا شدم و از خواندن سرگذشتش بسیار لذت بردم و گاهی از این همه سماجت و بزرگی او تعجب کردم؛ کار آفرین آمریکایی کریس گاردنر است.

سینمایی «در جستجوی خوشبختی»
سینمایی «در جستجوی خوشبختی»

به احتمال زیاد فیلم «در جستجوی خوشبختی» برایتان آشناست… فیلمی بسیار جالب و پر فراز و نشیب که از روی زندگی کریس گاردنر آن را ساختند.

پدری که به سختی به دنبال راهی برای خوشبختی خودش و فرزندش است.

کریس گاردنر مثل بسیاری از الگوهای زندگی من از جمله راکی و هوندا در ابتدای جوانی شرایط خوب و مناسبی نداشت و سختی ها و شکست های زیادی تجربه کرد.

دوران کودکی این کار آفرین بزرگ آمریکایی، همراه با ترس، بی خانمانی، تنگدستی و آزار و اذیت های پدر خوانده اش همراه بود. تنها کسانی که به نوعی دلگرمی زندگی او محسوب می شدند، مادر و دایی اش بودند که از آن ها الهام می گرفت اما متاسفانه مادر او به جرم آتش کشیدن خانه و اقدام به قتل همسرش به زندان رفت و دایی اش نیز در رودخانه ی سی سی پی غرق شد و کریس کوچولو مجبور بود در شرایط بسیار بدی زندگی کند.

هر چه بزرگ تر می شد اوضاع نه تنها تغییری نمی یافت بلکه بدتر هم‌ می شد. ازدواج اول او دوام زیادی نداشت و وقتی از دانشگاه پزشکی انصراف داد، همسر اولش نیز او را ترک کرد و او دوباره تنهایی را تجربه کرد.

بعدها او دوباره تصمیم گرفت تنهایی اش را با ازدواج پر کند. با یک دانشجویی دندانپزشکی ازدواج کرد و صاحب پسری به نام کریستوفر شدند. کریس دوست داشت پسرش، کودکی سختی مثل او تجربه نکند به همین دلیل دست به هر کاری می زد تا زندگی خوبی برای خانواده اش فراهم کند.

در ابتدا در یک آزمایشگاه کار می کرد و حقوق بسیار کمی می گرفت. چند سال بعد به فروش تجهیزات پزشکی روی آورد اما موفقیت چندانی به دست نیاورد.

نقطه ی عطف زندگی گاردنر، آشنایی او با باب بریدگز بود. کریس با وجود نداشتن وضعیت مالی و زندگی خوب، قلب مهربانی داشت.

یک روز در پارکینگ بیمارستان جای پارک خود را به راننده ی فراری داد و همین شخص تبدیل به دوست او شد و او را با بازار سهام و… آشنا کرد. جرقه ی ورود به دنیای خرید و فروش سهام از همان زمان در ذهن او زده شد اما به دلیل نداشتن پشتیوانه ی تحصیلی و مالی خوب تا مدت ها راه به جایی نبرد و شرکت ها حاضر به همکاری با او نشدند.

اما او دست از سماجت و تلاش بر نداشت و کمی هم توانست اوضاع را بهتر کند اما یک نفر برای او پاپوش درست کرد و دوباره ی به نقطه ی صفر رسید. البته انگیزه ی او برای پدری کردن برای پسرش باعث شد دست به هرکاری بزند تا خرج خانواده اش را در بیاورد.

از هرس چمن‌ها گرفته تا شستن توالت‌ها، آشغال جمع کردن، تعمیر سقف و نقاشی ساختمان. همه ی این کار ها را انجام داد و تسلیم نشد. در کنار این ها دست از تلاش برای ورود به چرخه خرید و فروش سهام نیز بر نداشت.

انگار روزگار سختی های بیش تری برای کریس گاردنر تدارک دیده بود تا قدرت تحمل و سر سختی این مرد را بسنجد. به خاطر جر و بحثی که با همسرش داشت، به ده روز زندان محکوم شد و همسرش نیز همراه پسرش او را ترک کرد.

کریس گاردنر و فرزندش
عکس واقعی از کریس گاردنر و پسرش

کریس در آن روزها شرایط بسیار سختی داشت.
او چون طعم بی پدری را کشیده بود حالا نگران آینده ی پسرش بود. از طرف دیگر قبل از به زندان افتادن، فرم استخدام یک شرکت خرید و فروش سهام را پر کرده بود که روز مصاحبه‌ اش درست یک روز قبل از آزادی‌ او تعیین شده بود.

کریس تسلیم این شرایط بد نشد و این ماجراها را تقدیر خود ندید. از زندان تماس گرفت و التماس کرد که اجازه دهند یک روز دیگر برای مصاحبه به آن جا برود.

به دلیل سماجت های او صاحب شرکت یک وقت دیگر به او داد.

بلافاصه بعد از آزادی از زندان برای مصاحبه به آن شرکت رفت.
این مصاحبه تنها شانس کریس برای ادامه زندگی بود اما حاضر نشد دروغ بگوید و نقش بازی کند. او تمام حقیقت را به مصاحبه گر گفت :

  • هیچ پیشینه‌ کاری حرفه‌ای ندارد.
  • همسر و خانواده اش ترکش کردند.
  • تحصیلاتی ندارد و وضعیت مالی اش هم اصلا خوب نیست.
  • اما انگیزه و باور بسیار بالا دارد
  • و مطمئن است می تواند در تجارت شخصی موفقی شود.

این و باور بالای کریس باعث شد تا حدی ورق زندگی اش بر گردد.
چند ماه بعد حضانت پسرش نیز به او رسید‌؛ البته هنوز سختی های زندگی اش تمام نشده بود و او و پسرش مجبور شدند مدتی را در خیابان ها بگذرانند و شب ها در سرویس های بهداشتی بخوابند.

در فیلم جست و جوی خوشبختی این صحنه ها به خوبی روایت شده است… بالاخره او با سرسختی زیادی که داشت اوضاع را کامل تغییر داد و در سال ۱۹۸۷ شرکت خرید و فروش سهام خود را تاسیس کرد و موفق شد ماشین فِراری خرید.

کریس گاردنر
کریس گاردنر؛ میلیاردری که حتی در بی‌خانمانی به خود باور داشت.

کریس گاردنر در مورد داستان زندگی‌اش نظر جالبی دارد :

« داستان زندگی من به دیگران می‌آموزد که چطور باید جلوی موانع زندگی سینه سپر کرد. می‌توانستم یک فروشنده بی‌دست و پا و بی‌خانمان باقی بمانم اما من می‌خواستم زندگی بهتری داشته باشم و الان زندگی‌ام عالی است.
شما هم می‌توانید تندبادهای زندگی را در هم بکوبید.
تنها باید هدفتان را مشخص کنید و با اراده، امید، توکل به پروردگار و قوت قلب گرفتن از کسانی که دوستشان دارید، در راهتان ثابت قدم باشید. » 


در همین زمینه مفالات زیر را نیز حتما بخوانید :

7 نفر دیدگاه شان را با ما در میان گذاشتید، نفر بعدی شما هستید :

  1. شهریار می گوید

    عالی بود… داشتن ایمان و باور به خوده که آدم اینجور قوی و سرپا نگه میداره…پس چرا من نتونم

  2. a dream می گوید

    مقاله ی فوق العاده ای بود ممنون ازتون

  3. ali2020 می گوید

    این مقاله تکراریه … این رو قبلا تو سایت خونده بودم

    1. مدیریت وبسایت کارآفرینان جوان می گوید

      توی همین سایت؟

      1. ali2020 می گوید

        بله توی همین سایت

        1. مدیریت وبسایت کارآفرینان جوان می گوید

          دوست عزیز این مقاله اختصاصی و جدید نوشته شده است.

  4. Golnaz می گوید

    واقعا کریس گاردنر میتونست توی تک تک اتفاقایی که براش میفته جا بزنه. مهم قانع نبودن به وضع حاضرمونه و انگیزه درست کردن. من خودم خیلی جاها راحتی رو ترجیح میدم خودم رو توی سختی نمیندازم ولی دیدم وقتی توی موقعیت سختی میفتم: تجربه میکنم و چیزهای جدیدی یاد میگیرم و تنها این لحظس که حس میکنم دارم «زندگی» میکنم. بنظرم ما توی روزمره غرق شدیم و اصلا به افکارمون اهمیت نمیدیم وگرنه انگیزه هست. کریس گاردنر هم به افکارش اهمیت داد واقعا آشکارا نشون داد هیچ وقت دیر نیست مقاله فوق العاده ای بود ذهنم رو باز کرد ممنون از شما

دیدگاه تان را ارسال کنید

دیدگاه تان را با ما در میان بگذارید...

ما به دیدگاه شما احتیاج داریم؛ پس بیایید دیدگاه و نقطه نظرات مان را با همدیگر به اشتراک بگذاریم تا یک اجتماع موفق از افکار برنده با همدیگر بسازیم.

**‌به ازای هر یک دیدگاه سازنده، یک روز اشتراک رایگان پروژه سوخت جت دریافت کنید**