آنچه پس از 18 سال جستجوی موفقیت یافتم (قسمت چهارم – غرور)

4

حالا که بعد از هجده سال جستجوی موفقیت، بر می گردم و به راه طی شده نگاه می اندازم، متوجه می شوم که اشکالات اساسی ام کجاها بوده ؛ اشکالاتی که اگر نبودند و اگر زودتر رفع شان کرده بودم، الان دستاوردهای فراوانی می داشتم… اشکالاتی مثل غرور واهی ! 

 

  • چرا این مقاله های دنباله دار را باید بخوانید؟

همه ما رهروان راه موفقیت هستیم. در این باره، دوست داریم هر تجربه و فرمولی را کشف و استفاده کنیم. اما مشکلی که در این میانه وجود دارد، این است که غالب فرمول ها، خارج از فضا و موقعیت کشورمان ارائه شده اند. چرا نباید تجربه هایی که یک ایرانی، در همین سال ها و در کشور خودمان به دست آورده است را منتقل کنیم؟

با چنین ایده ای بود که این مقالات شکل گرفتند. شاید هر کدام از این تجربه ها، بتواند مسیر موفقیتی شما را اصلاح کند؛ پس، به چشم یک تجربه ایرانی و نسخه اصلی به آن نگاه کنید.

سری مقالات «آنچه پس از 18 سال جستجوی موفقیت یافتم» توسط عیسی محمدی برای تمام کسانی که میخواهند در زندگی موفقیت های بزرگی بدست آورند نوشته شده؛ قسمت اول این مجموعه را میتوانید از اینجا و قسمت دوم را از اینـجـا و قسمت سوم را از ایــنجــا بخوانید.

 

قسمت چهارم؛

یکی از بزرگترین اشکالاتی که حالا در خودم و البته خیلی های دیگر هم می بینم، این ماجرای «غُد بازی» است.
البته من، اسمش را گذاشته ام غد بازی؛ وگرنه ممکن است غرور واهی یا خودشیفتگی مفرط و … هم لقب بگیرد. نمی دانم چه دردی بود که از همان جوانی که وارد بازار کار شدم، فکر می کردم که برای خودم کسی هستم؛ تا کسی می گفت «تو»، می گفتم «به من گفتی تو؟ من شما هستم و خداحافظ.»

البته همه ماجرا هم به این ترتیبی که برایتان گفتم نبود؛
گاهی وقت ها فکر می کردم که کارفرمای من، کمتر از من می فهمد، یا این که فکر می کردم کمتر از من دارد کار می کند و چرا باید بیشتر از من در بیاورد، یا فکر می کردم این جا، آنجایی که باید باشد نیست و …

 

جان سی مکسول
جان سی مکسول

 

یادم می آید که از سن بیست و سه، چهار سالگی در مجموعه و موسسه همشهری کار می کردم و هنوز هم جسته و گریخته کار می کنم. شاید نزدیک ده بار از این مجموعه جدا شده و دوباره به آن برگشته باشم. با هر کسی، بنا به منطق خاص خودم، مشکلات خاص خودم را داشتم !

  • یک نفر را فکر می کردم بی سواد است، پس چرا باید برایش کار کنم؟
  • یک نفر دیگر را فکر می کردم که خیلی تندخو است، پس چرا باید برایش کار کنم؟
  • یک نفر را هم، حس می کردم اصول روزنامه نگاری مستقل و سالم را رعایت نمی کند و در نتیجه، خداحافظ.
  • نفر دیگر را به این علت قبول نداشتم که خیلی سفت و سخت کار می کرد و من با این سیستم، سر سازگاری نداشتم.
  • نفر دیگر را هم، به این علت که باید سر ساعت خاصی در اداره حضور می داشتم و سر ساعت خاصی آنجا را ترک می کردم ترک کردم.

خلاصه به دلایل غالباً سلیقه ای خاص خودم، از همکاری با این آدم ها، که اتفاقاً بعضی هاشان هم رفقای فابریکم بودند، خودداری می کردم.  نکته عجیب ماجرا اینجا بود که :

در سن و سالی که من کار می کردم، صدها نفر دیگر هم در مجموعه تازه تأسیس همشهری محله و نیز خانه روزنامه نگاران جوان و … داشتند کارشان را شروع می کردند. مابین آنها، من جزو اولین نفراتی بودم که وارد نشریات سراسری معتبر مثل همشهری جوان و همشهری و … می شدم.  اما نتیجه چه شد؟

غد بازی ها و غرور من، باعث شد تا من ده ها محل کار عوض کنم، اما خیلی ها یک جای ثابت ماندند و کار کردند و رشد کردند و در نتیجه، سردبیر و مدیر و مشاور و … شدند.  بگذارید یک نکته جالب دیگر را هم به شما بگویم :

مدت هاست که با هر کسی که صحبت می کنم، می گویم که شاید نزدیک به پنجاه محل کار را عوض کرده باشم. این را برای خودم، یک مزیت حساب می کنم. هرچند که حالا خوب درک می کنم که این، اصلاً مزیت خوبی نیست !

  • البته که بعضی وقت ها، حق با من بود
  • البته که گاهی وقت ها، ساختار و نظام جایی که داشتم توی آن کار می کردم جالب نبود
  • البته که گاهی وقت ها کارفرماها، بی سوادتر از من بودند
  • البته که …

ولی من،

  • می توانستم به جای قهر کردن و غدبازی، شروع به تغییر دادن محل کارم کنم،
  • باید درک می کردم که : قانون ضعیفی که خوب اجرا شود، به مراتب از قانون قدرتمندی که بد اجرا شود، بهتر و کارآمدتر است، باید کمالگرایی مفرط خودم را کنار می گذاشتم و
  • بازار کار، به قول بیل گیتس «کاری به عقاید درونی من نداشته و سازوکار خودش را دارد»
  • باید دستور زبان این بازار را خوب درک می کردم
  • و به قول کیم وو چونگ، باید به جای غیرممکن ها، ممکن ها و امکانات را برای خودم لیست و روی آنها تمرکز می کردم.

اگر یادتان مانده باشد، در قسمت های قبلی گفتم که روزگاری، در رادیو و تلویزیون کار می کردم.
فرصت خوبی بود برای رشد در رسانه ای معتبر و پربیننده. در آن زمان، با شخصی به اسم مهدی زریباف کار می کردم؛ سردبیر برنامه پرشنونده و تاثیرگذار روی خط جوانی در رادیو جوان و کارگردان چند تا از مستندهای پر سر و صدای سال های اخیر مثل مستند پرسپولیس و …. حالا هم شنیده ام که جزو مشاوران رادیوست.

خیلی از مجری های معتبر رادیو و تلویزیون، موفقیت خودشان را مدیون او هستند؛ همچون علی ضیاء و امین نبی اللهی و … .  من با این اشخاص کار می کردم. اما از برنامه او، که برنامه ای زنده در عصرهای جمعه و آن هم در رادیو سراسری بود، قهر کردم.
میدانید چرا؟ به یک دلیل ساده و مسخره :

در برنامه ای که داشتم، خوب مطالعه نکرده بودم و به قول او، یک سری اطلاعاتی که حتی بچه مدرسه ای ها هم می دانستند، ارائه کردم. وقتی که استراحت مابین برنامه شد، او به داخل استودیو آمد و به من، کمی تندی کرد و ناسزایی نه چندان بد گفت. نتیجه؟ من هم آمدم بیرون و چند روز بعد پیامک دادم که دیگر نمی توانم به برنامه بیایم. به همین سادگی و راحتی.

 

ویلیام پولارد
ویلیام پولارد

 

لطفاً توجه کنید که،

  • البته منظور من این نیست که با رعایت بدترین توهین ها، در یک جا بمانید
  • البته که منظورم این نیست که خط قرمزی برای خودتان نداشته باشید
  • البته که منظورم این نیست که با هر شرایطی بسازید
  • البته که منظورم این نیست که عزت نفس تان را، کنار بگذارید

منظورم این است که،

  • اگر خط قرمز و عزت نفس شما خدشه دار نمی شود، واقعاً از خیلی چیزها بگذرید و گذشت کنید
  • این جمله جیم ران را آویزه گوشتان کنید که :

«جایگاه شما را در پنج سال آینده، کتاب هایی که می خوانید
و ملاقات هایی که خواهید داشت، مشخص می کنند

یعنی یک ملاقات، می تواند زنگی شما را برای همیشه زیر و رو کند و مثل یک سکوی پرتاب موشک، شما را بفرستد آن بالا بالاها.

  • خیلی از بازیگرها، به واسطه ملاقات ناخواسته با یک کارگردان در یک محل عمومی، جذب بازیگری شده اند
  • خیلی از خواننده ها، به واسطه حضور ناگهانی در یک محفل و آشنایی با یک آهنگساز برجسته، به جایی رسیده اند
  • خیلی از چهره های موفق اقتصادی و کارآفرینی نیز، به واسطه ملاقات با یک کارآفرین برجسته، وارد فضاهایی دیگر شده اند
  • در رشته خود من که روزنامه نگاری و رسانه باشد نیز، خیلی ها به واسطه ملاقاتی غیرمنتظره، به جایی رسیده اند

البته منظور، نادیده گرفتن استعداد درونی این افراد نیست؛
اما چه بسیارند افراد مستعدی که چون مشاوران و راهنمایان خوبی نداشته اند، برای همیشه زیر گمنامی و شکست، دفن شده  اند.
چه بسا اگر من، غد بازی های خودم را کنار گذاشته بودم، الان جایگاه های بهتر و بالاتری می داشتم؛ چه می شود کرد، جوانی است و این کله شق بازی هایش…

در آخر یادتان باشد که،با حفظ عزت نفس و خط قرمزهایی که دارید، تا جایی که می توانید، گذشت کنید و با شرایط کنار بیایید و یک جا بمانید؛ این جوری چاه عمیق تری خواهید کند و به آب بیشتری خواهید رسید.

می دانم جوانید، می دانم به قول برخی از رفقای شوخ طبع مان، جویای نام هستید، می دانم سریع می خواهید به همه جا برسید، اما باور کنید خیلی از غد بازی های ما، آینده مان را آتش می زند و این را، بعد از ده، بیست دیگر متوجه خواهید شد؛ جایی که ملاقات ها و فرصت های شما، بسیار بسیار محدودتر خواهد بود.

قسمت پنجم از این سری مقالات را میتوانید از اینجا بخوانید.

در همین زمینه، اگر مطالب بیشتری میخواهی بخوانید :

مقالات قبلی که منتشر شدند : مقالات بیشتر از این نویسنده

4 نفر دیدگاه شان را با ما در میان گذاشتید، نفر بعدی شما هستید :

  1. Mahnaz F می گوید

    بسیار جذاب و خوب
    خیلی دوستشون دارم
    ممنون

  2. esmajidmn می گوید

    مقالات فوق العاده ای هستند و آدم راحت میتونه باهاشون ارتباط برقرار بکنه

  3. parham07 می گوید

    این سری مقالات فوق العادن و جز بهترین مقالات این سایت هستن شاید چون تجربه های ایرانی هستن و با فرهنگ و مردم خودمون سازگار ترن اینجوره از این مقالات ایرانی بیشتر بگذارید با تشکر و سپاس از نویسنده این مقالات و سایت سوخت جت

  4. Kamran Samadi می گوید

    مقاله عالی بود. سپاس
    هر هفته منتظر قسمت جدیدی از این سری هستم

دیدگاه تان را ارسال کنید

دیدگاه تان را با ما در میان بگذارید...

ما به دیدگاه شما احتیاج داریم؛ پس بیایید دیدگاه و نقطه نظرات مان را با همدیگر به اشتراک بگذاریم تا یک اجتماع موفق از افکار برنده با همدیگر بسازیم.

**‌به ازای هر یک دیدگاه سازنده، یک روز اشتراک رایگان پروژه سوخت جت دریافت کنید**