معجزات چطور و چرا در دنیای امروز هم رخ میدهند؟

و چطور شما هم یادبگیرید معجزه کنید؟...

6

تاحالا این سوال برایتان پیش آمده که

چرا معجزات فقط مربوط به کتاب‌های مقدس چند هزار سال پیش بودند؟

آیا در دنیای امروزی خبری از معجزه هست؟
پاسخ کوتاه مثبت است…

در قرن حاضر هم معجزات هر روز رخ میدهند.

برای مثال آیا این معجزه نیست که بتوانید کاری کنید مردم چندین روز در خیابان بخوابند تا اولین نفر خریدار گوشی موبایل iPhone-ی شوند که حتی قبلا از آن استفاده هم نکرده‌اند و نیاز اساسی زندگی‌شان نیست؟

و یا چطور ممکن است خواننده‌ای کنسرتی برگزار کند و میلیون‌ها نفر از سراسر دنیا بخواهند فقط برای شنیدن صدای وی بلیط تهیه کنند و در کنسرت شرکت کنند و این کنسرت مشکل بزرگی در جامعه را با کمک عمومی برطرف کند.

 

معجزات عصر امروزی یعنی بتوانید
بر دنیا تاثیرگذار باشید !

معجزه یعنی کاری کنید اثری از شما برجا بماند… آنچنان در قلب و روح مردم نفوذ کنید که برای ارائه محصول یا خدمات شما حاضر باشند روز و شب سخت کار کنند تا به شما پول بدهند.

برای مثال جی کی رولینگ نویسنده کتاب هری پاتر که قبلا زندگی‌نامه پرفراز و نشیب‌اش را خواندید، در نظر بگیرید که میتواند چنان در قلب مخاطبینش نفوذ کند که خواننده کتاب حاضر است نه تنها برای خرید کتاب پول بدهد، بلکه ساعت ها در روز وقتش را صرف خواندن تصورات و داستان سازیِ نویسنده کتاب کند.

حالا تصور کنید شما چنین قدرتی داشته باشید…
یعنی میتوانید دنیا را تغییر دهید و کاری کنید مردم برای چیزی که ارائه میکنید دست و پا بشکنند؛ این چیز میتواند محصول باشد، صدا باشد، افکارتان در غالب یک کتاب باشد و یا حتی صحبت هایتان باشد.

 

و اما موضوع زمانی جالب میشود که پی میبریم

افرادی که معجزه میکنند، ثروتمند میشوند !

اغلب افرادی که در دنیا معجزه کردند و دنیا را تغییر دادند، قبلا ثروتمند نبودند؛  آنها توانستند کاری کنند که اثری از آنها در دنیا باقی بماند و این کارها باعث شد نه تنها دنیا را تبدیل به جایی بهتر کنند، بلکه زندگی افرادی که از شالوده افکارشان استفاده میکنند نیز بهتر شود و صد البته زندگی آنها از وفور نعمت پر شود.

به زبان ساده تر :
شما اگر بتوانید دنیا را تغییر دهید (که قرار است در این مقاله یادبگیرید چطور؟) غیرممکن است زندگی شما دگرگون نشود و از هرآنچه که میخواهید و دوست دارید در زندگی تان به مقدار فراوان وجود نداشته باشد.

پول، شهرت، روابط خوب و یک زندگی شاد تمام آنچیزی است که این افراد تجربه کرده اند و میکنند.

شما هم میتوانید جزو افرادی باشید که
معجزه میکنند !

تعجب کردید؟ قبل از خواندن ادامه مطلب، یک نگاهی به کف دستانتان بیاندازید، خطوطی مشاهده میکنید درست است؟
میدانید این طراحی خطوط را فقط یک نفر در دنیا دارد و آن هم شما هستید؟

این یعنی اثباتِ این واقعیت که
شما هم منحصربه‌فرد هستید

قبلا در مقاله «رویای بزرگ تان چیست؟» خواندید که شما وارد این دنیا شدید که کاری مهم انجام دهید،

  • این کار مهم چیست؟
  • چطور آنرا پیدا کنید؟
  • معجزات چطور رخ میدهد؟

 

برای شروع، کمی برگردیم به عقب تر، داستان را قبل از معجزاتی که رخ دادند مرور کنیم :

استیو جابز (موسس شرکت Apple) به نظر دوستانش یک جوان بی بند و بار بود که اغلب در حال راه رفتن و غرق در افکارش بود، لباس هایش کهنه بودند و با لحن بدی با دیگران صحبت میکرد.

هیچکس نمیتوانست تصور کند روزی استیو محصولی خلق خواهد کرد که دنیا را مات و مبهوت کند و توسط مجله فورچون به عنوان بهترین مدیر دهه انتخاب شود… زیرا او دانشگاهش را فقط پس از گذراندن یک ترم رها کرد (چون احــــســاس میکرد دوست نداشت) و سپس وارد کار در شرکت Atari شد (چون احـــساس میکرد به دنیای الکترونیک علاقه دارد)

 

پس از مدتی، بر خلاف تصور نزدیکانش از شرکت Atari نیز استعفا داد…
میدانید چرا؟ چون یک ندای درونی به او میگفت که دیگر بس است ! هرآنچه لازم بود یادبگیری از اینجا یادگرفتی و تو الان افق های دورتری را باید کشف کنی…

استیو پاسخ مثبتی به این ندای درونی داد.

با دوستش در گاراژ خانه شان مشغول ساخت محصولی شدند، اما موفق نشدند؛ تصمیم گرفتند محصولی که ندارند را بفروشند (آنها یک پیش خرید از یک مغازه دریافت کردند و با داشتن این پیش خرید از شرکتی دیگر به صورت غیرنقدی کالا خریدند)

پس از مدتی پس از هزاران بار آزمون و خطا در ساخت محصول شان موفق شدند و از آن پس محصول خودشان را فروختند و با امضای قرارداد با اولین سرمایه گذار تبدیل به شرکتی رسمی شدند و Apple امروزه تبدیل به قطب اقتصادی محصولات تکنولوژیکی جهان شد.

اما یک لحظه صبر کنید، چرا آنها پس از هزاران بار شکست و رد شدن، تسلیم نشدند؟
آیا شکست های متوالی در زندگی شخصی و کاری کافی نبود تا دست از تلاش برای ساختنِ محصولشان بکشند و به شرکت هایی که در آنها یک کارمند معمولی با حقوق قابل قبول بودند، برگردند؟

اگر برای یافتن پاسخ این سوال عجله دارید، مقاله «قدرتمندترین سلاح در جنگ با سختی های زندگی برای یک هدف» را بخوانید، واگرنه ادامه همین مقاله را مطالعه کنید.

… خب، یک داستان دیگر را بررسی کنیم :

جک کنفیلد، نویسنده کتاب های انگیزشی «سوپ جوجه برای روح» قبل از منتشر شدن کتاب هایش و تغییر زندگی هزاران زن و مرد و پیر و جوان و حتی قبل از معروف شدنش یک کارمند معمولی بود.

کتاب “سوپ جوجه برای روح”

یک روز یک ندای درونی به او گفت که باید کتابی بنویسد و این کتاب باید توسط داستان هایی که مردم مینویسند پر شود و آنرا به عنوان یک غذای مقوی برای روح های نیازمند چاپ شود.

جک، خیلی زود دست به کار شد؛ شروع به جمع آوری داستان ها کرد.

مردمی را پیدا کرد که حاضرند داستان های شخصی شان را با او به اشتراک بگذارند بدون حتی دریافت حق التحریری… جک تمام آنها را با کمی ویرایش تبدیل به کتابی آماده چاپ کرد و به سمت انتشارات ها رفت.

میدانید چه اتفاقی افتاد؟
کتابِ او نه توسط 1 انتشارات، بلکه توسط 144 انتشاراتی رد شد و کتاب او را بیش از حد ضعیف و بی کیفیت خطاب کردند.

اما او تسلیم نشد.
یک ندای درونی به کمک او آمد و به او گفت که به انتشارات مربوط به مراکز درمانی رجوع کنو او اینکار را کرد و یک انتشارات وابسته به یک بیمارستان قبول کرد کتاب او را چاپ کند.

جک کنفبلد

این تازه اول راه بود. قبل از انتشار این کتاب، یک روز در هواپیما در حین پرواز صندلی کناری جک روزنامه نگاری نشسته بود که باب صحبت را با همدیگر باز کردند تا از خستگی مسیر بکاهند.

فرد روزنامه نگار وقتی متوجه شد جک نویسنده کتاب است و کتابش هنوز منتشر نشده، پیشنهاد شگفت انگیزی به او داد :

“ما حاضریم برای فروشگاه های کتابِ فرودگاه هایی که با آنها همکاری میکنیم، یک میلیون نسخه از کتاب هایتان را پیش خرید کنیم…” و معجزه رخ داد.

کتاب های جک خیلی زود معروف شدند و توسط میلیون ها نفر در سراسر دنیا خوانده شدند و به 76 زبان زنده دنیا ترجمه شدند.

 

سوال اصلی اینجاست :

  • پس از شنیدن 144 بار جواب منفی از انتشارات، آیا کافی نبود جک تسلیم شود و به زندگی معمولی ای که داشت برگردند؟

در واقع خـــــیر !
نه تنها 144 شکست، بلکه 1444 شکست هم اگر بر سر راه جَک و افرادی که به ندای درونی شان را گوش سپردند وجود داشت، نمیتوانست آنها را از ادامه مسیر ناامید کند. میدانید چرا؟

چون این افراد علاقه شان را دنبال میکنند.
نه تنها استیو جابز، جک کنفیلد، اُپرا وینفر و … بلکه هرکسی را که در زندگی تان میبینید موفقیت های زیادی بدست آورده و هر روز نسبت به روز قبل موفقیت های بیشتری کسب میکند؛ بدانید آنها علاقه شان را دنبال میکنند.

علاقه در واقع سوخت کافی برای ادامه مسیر سخت، اما باارزشی است که هرکدام‌مان یکی از آنها را به صورت منحصر به فرد داریم… مسیری که برای ما خلق شده و باید آنرا طی کنیم.

اما چطور این مسیر را پیدا کنیم؟
آیا روشی وجود دارد؟

در واقع روش خاصی وجود ندارد.
تنها روشی که تمام افرادی استفاده کردند و موفق شدند، امتحان کردن است.

اگر دقت کنید، استیو جابز هرگز به ما نگفت بنشینید و فقط فکر کنید بلکه باید برویم بیرون از خانه و کارهای مختلف را امتحان کنیم، در کلاس هایی شرکت کنیم که هیچ ربطی به رشته تحصیلی مان ندارند، با افرادی معاشرت کنیم که کاملا در حوزه های مختلفی نسبت به حوزه های فعلی زندگی ما فعالیت میکنند و کارهایی را امتحان کنیم که تا به حال امتحان نکردیم.

میدانید چرا؟

تا ندای درونی مان شروع به صحبت کند…
ندای درونی هرکدام از ما در واقع ضمیرناخودآگاه ماست که ما هیچ کنترلی بر آن نداریم. محلی که هر اطلاعاتی وارد آن میشود را بدون دخالت ما پردازش میکند و کنترل زندگی ما را در دست دارد.

با مشغول شدن به کاری که علاقه داریم، در واقع به  ضمیرناخودآگاه مان پیغام میدهیم که از نتایج اخیر راضی هستیم و این رضایت باعث میشود نتایجی مشابه آن و بیشتر را بدست آوریم.

این یعنی موفقیت پی در پی،
یعنی آنچه که به معجزه ختم میشود.

در یک جمعبندی کوتاه؛
شروع به انجام کاری کنید که به آن علاقه دارید، شما شاید در کاری که علاقه ندارید موفقیت هایی کسب کرده باشید، اما هیچوقت نمیتوانید مانند افرادی که داستانشان را خواندند معجزه کنید.

معجزه زمانی رخ میدهد که شما در مسیر علاقه تان فعالیت میکنید و از زندگی و دستآوردهایتان رضایت دارید. آیا کارهایی که هم اکنون در حال انجام آنها هستید، به آنها علاقه دارید و از انجام آنها لذت میبرید؟


در همین زمینه، نوشته‌های زیر را حتما بخوانید :

مقالات قبلی که منتشر شدند : مقالات بیشتر از این نویسنده

6 نفر دیدگاه شان را با ما در میان گذاشتید، نفر بعدی شما هستید :

  1. Niya می گوید

    این مقاله چیز جدیدی برا من نداشت، اما امیدوارم برای باقی دوستان مفید باشه. : /

  2. آتیه می گوید

    عالی بود نیلوفرجان

  3. Peymana می گوید

    اگه فقط گوش کنی به قلبت صحرا میشه جنگل

  4. Johann Ebadi می گوید

    به نظر من این یک حقیقته که ما انسان ها خیلی زود و گاهی خیلی دیر به اون میرسیم. فراز نشیب های زندگیمون زمانی لذت بخش میشه که ما عاشق مسیر باشیم. هر کدام از ما ممکنه رشته ای در دانشگاه خونده باشیم اما تخیل ما نبوغ ما در رشته ای دیگه خودش نشون بده. من یک بیولوژیستم و دارم یاد میگیرم مسیرم پیدا کنم گاهی ممکنه 28سال طول بکشه اما وقتی پیداش کردی تورو همیشه موفق میکنه ما ادم ها همیشه از نه شنیدن میترسیم ازینکه اگر شکست بخورم و دیگران چی میگن در حقیقت ما نمی خواهیم ذهنیت مردم نسبت به خودمون بد بشه برای همین همیشه در سکوت میمونیم. بنظر من باید یکبار گفت بیخیال مردم بیخیال اگر هزاران نفر به ما گفتن نه بیایم این زندان ذهنی بشکنیم و جسارت داشته باشیم و حرکت کنیم حتی اگر بهمون گفتن نه نه نه. ازین به بعد برای خودمون زندگی کنیم و خواسته های خودمون زیر ترسهامون دفن نکنیم. اگر ایده ای بهت داده شده قدرت انجامش در تو دیده شده و راهشم مشخص شده فقط کافیه خوب ببینی

  5. Hesam Malek می گوید

    صمیمانه از تیم شما سپاس گذارم

دیدگاه تان را ارسال کنید

دیدگاه تان را با ما در میان بگذارید...

ما به دیدگاه شما احتیاج داریم؛ پس بیایید دیدگاه و نقطه نظرات مان را با همدیگر به اشتراک بگذاریم تا یک اجتماع موفق از افکار برنده با همدیگر بسازیم.

**‌به ازای هر یک دیدگاه سازنده، یک روز اشتراک رایگان پروژه سوخت جت دریافت کنید**