آنچه پس از 18 سال جستجوی موفقیت یافتم (قسمت آخر – دستان خداوند)

9

 

وقتی که به عقب بر می گردم و مسیر آمده را مرور می کنم، می بینم علل زیادی وجود دارند که باعث شدند تا به موفقیت ها و دستاوردهای عظیم و بزرگ نرسم. درباره مهمترین آنها هم با شما همفکری و صحبت کردم. اما… در قسمت آخر این سلسله مقالات؛

می خواهم از چیزی صحبت کنم که برای من خیلی مهم بود ولی تا سال ها، آن طور که باید، آن را جدی نگرفته بودم. راستی…

شما درباره دستان خدا چه می دانید
و چطور فکر می کنید؟

من حالا و بعد از هجده سال جستجوی موفقیت، به شما می گویم که بزرگترین منبع و علت موفقیت ما، می تواند خدا باشد.
البته با توجه به این که خدا، مفهومی انتزاعی است، شاید در وهله اول حرف مرا چندان درک نکنید؛ اما … از شما میخواهم این مقاله را قبل از پیش داوری، تا آخر بخوانید.

 

  • چرا این مقاله های دنباله دار را باید بخوانید؟

همه ما رهروان راه موفقیت هستیم. در این باره، دوست داریم هر تجربه و فرمولی را کشف و استفاده کنیم. اما مشکلی که در این میانه وجود دارد، این است که غالب فرمول ها، خارج از فضا و موقعیت کشورمان ارائه شده اند. چرا نباید تجربه هایی که یک ایرانی، در همین سال ها و در کشور خودمان به دست آورده است را منتقل کنیم؟

با چنین ایده ای بود که این مقالات شکل گرفتند. شاید هر کدام از این تجربه ها، بتواند مسیر موفقیتی شما را اصلاح کند؛ پس، به چشم یک تجربه ایرانی و نسخه اصلی به آن نگاه کنید. سری مقالات «آنچه پس از 18 سال جستجوی موفقیت یافتم» توسط عیسی محمدی برای تمام کسانی که میخواهند در زندگی موفقیت های بزرگی بدست آورند نوشته شده؛

 

می گویند روزی شیخ رجبعلی خیاط، از انسان های معنوی مشهور معاصر ما که در زندگی عادی اش فردی کاملاً معمولی بود، از شهر خود به شهری دیگر مهاجرت کرد تا عالمی بزرگ را ملاقات کند.

او به شهر مقصد رسید و نزد این عالم بزرگ رفت. سپس در اتاق او نشست. مدتی بین این دو سکوت برقرار شد. تا این که این عالم بزرگ، گفت جناب شیخ، چیزی بگویید که استفاده کنیم. شیخ هم گفت «چه بگویم به کسی که اعتمادش به معلومات و دستاوردهای خود، بیشتر از اعتمادش به فضل خداست؟»

فرزند شیخ می گوید دیدیم که یک دفعه این عالم بزرگ، عمامه اش را زمین گذاشت و با حالت رقت انگیزی، سرش را به دیوار کوبید و این کار را مدام تکرار کرد.  خواستیم جلویش را بگیریم، شیخ نگذاشت؛ گفت «من این همه راه آمده ام که فقط این را به او بگویم.»

 

گریکور لوساوریچ
گریکور لوساوریچ

 

نمی دانم شما خواننده عزیز، از خدا چه مفهوم و تعریف و معنایی برای خودتان ساخته اید.
من خدا را، تنها راه ممکن برای رسیدن به هر چیزی می دانم؛ حتی برای رسیدن به موفقیت های دنیایی. البته این عقیده را، تا سال ها نداشتم و حس می کردم که این، اراده و خواست ماست که همه چیز را مشخص می کند؛

اما پس از 18 سال جستجوی راه های موفقیت لابلای کتاب های موفقیت به این نتیجه رسیده ام که این اراده و خواست خداست که همه چیز را مشخص می کند.

اما شاید مسیر رسیدن به چنین دیدگاهی، برایتان جالب باشد؛ مسیری که ملموس و قابل فهم بوده و هست.
حقیقتش این اواخر کتاب نهج البلاغه را بسیار می خوانم. برخی از این مفاهمیم را از این مطالعات اخیرم برداشت کرده ام.
من معتقدم که موفقیت، مصداق و نمود بیرونی ندارد.

وقتی ما از موفقیت داریم صحبت می کنیم، دقیقاً از چی داریم صحبت می کنیم؟ به تعداد آدم های مختلف، پاسخ های مختلف می توان به این سئوال داد.

اما مسأله اینجاست است که اراده و نظم و همت و …، مفاهیمی مشخص هستند که دردسر کمتری برای ما ایجاد می کنند.

حقیقت امر این که، از هر مسیری که به سمت موفقیت رفتم، دیدم که باید از جاده خدا بگذرم؛ چرا که او بالاترین و بیشترین و پایان ناپذیرترین اراده و همت و نظم و موفقیت جهان بوده و هست.

من خدا را، نهایت و اوج همه خوبی های جهان تعریف می کنم و با وجود چنین تعریفی، طبیعی است که شما باید از مسیر خدا بگذرید و چاره ای دیگر ندارید.

گاهی وقت ها در مسیر موفقیت، یک دعا، که مورد اجابت خدا قرار می گیرد، می تواند ما را در چند گام بلند، خیلی جلو بیندازد؛ گام هایی که اگر این دعا به استجابت نمی رسید، باید با وجود صدها گام کوچکتر و زحمت بیشتر ما طی می شد.

وقتی تازه ازدواج کرده بودم، در ماجرای تهیه خانه، به وضوح یاری خدا را دیدم.
البته این اتفاق، نه به واسطه این که من آدم خوبی بودم افتاد؛ بلکه به واسطه فضل خدا که شامل همه انسان ها می شود، عملیاتی شد.

من تا سی سالگی و قبل از ازدواج، فکر می کردم که باید تا پنجاه سالگی، کارمندی پیشه کنم، پول هایم را جمع کنم و بعد از عمری مستأجری، در نهایت در سن چهل و پنج یا پنجاه سالگی، یک خانه کوچک در یک نقطه معمولی از شهر بخرم. موقع ازدواج، حتی تصویر نمی کردم بتوانم خانه ای را بخرم.

اما این اتفاق افتاد و با وجود این که پس اندازی نداشتم، توانستم خانه ای چهل و هفت متری بخرم. بعدها این خانه را به خانه ای هفتاد و دو متری ارتقا دادم. و حالا هم قصد دارم به خانه ای صد متری تبدیلش کنم؛ البته تا پایان سال !

این ها در حالی اتفاق افتادند که تنها شش سال از زمان خرید خانه اول من گذشته است؛
و این که خرید خانه اولم، با هیچ کدام از محاسبات مالی من جور در نمی آمد و هنوز هم در حیرتم. مستأجری که باید یک سال بعد خانه ام را ترک می کردم، درست دو ماه بعد خانه ام را ترک کرد و من ساکن منزل خودم خودم شدم. همه وام ها به چشم بر هم زدنی تسویه شدند. واقعاً نمی دانم چه اتفاقی افتاد.

مورد بعدی که در آن دستان خدا را به وضوح روی شانه هایم احساس کردم، همین چند وقت  پیش بود.
بعد از دو هفته استراحت بعد از بیماری ای که برایم پیش آمده بود، در حالی که از شغل ثابت قبلی ام بیرون آمده بودم، راهی شرکتی شدم که به من قول همکاری داده بودند و اساساً به خاطر قول آنها بود که شغل قبلی ام را ترک کردم.

این شرکت هم کارش زمین خورد و من بیکار شدم.
یک روز سحرگاه، که کسی خانه نبود و بچه ها به شهرستان رفته بودند، حالی دست داد و از خدا درخواستی کردم؛ درخواستی که همراه با دل شکستگی و چند قطره اشک بود. مطمئن بودم که اتفاقات خوبی می افتد.

درست دو هفته بعد، این اتفاقات خوب افتاد؛ دو شغل ثابت خیلی خوب یافتم با چند شغل حاشیه ای دیگر.
این در حالی بود که حتی در سال های پیش نیز، چنین موفقیتی را یکجا نتوانسته بودم به دست بیاورم، آن هم با وجود همه برنامه ریزی هایی که داشتم؛ اما با وجود خدا و دل شکسته و درخواستی که اجابت شد، مسیر باز شد.

چند مورد دیگر هم هست که چون نسبتاً شخصی تر هستند، بماند برای خودم…

 

اندرو کارنگی
اندرو کارنگی

 

روزی برای مصاحبه ای، پای صحبت های ناصر قدیرکاشانی، مدیرعامل و بنیانگذار شرکت خدمات اول مخابرات نشسته بودم. یعنی اگر از مشکلاتی که برای این بنده خدا پیش آمده بود مطلع شوید که حسابی به شرایط امروز خودتان، امیدوار خواهید شد.

در روزگاری که ورشکسته شده بود، با چندصدمیلیون بدهی، از دست طلبکارانش متواری شده و در کارگاه های اطراف قم می خوابید؛ این قصه مربوط به ده سال قبل می شود. روزی به طور پنهانی راهی مشهد شد و برگشت. تا این که راه ها برایش باز شد و به موفقیت عظیم امروزی رسید.

او برایم تعریف می کرد : «محاسبات خدا، مثل محاسبات ما آدم ها نیست. یک دفعه یک کاری می کنی، طرف به جای یک میلیون دستمزد، پنج میلیون دستمزد به تو می دهد؛ این ها نوع محاسبات خداست.»

راست می گفت ناصر قدیرکاشانی… ما از جایی آمده ایم؛ به جایی هم باید برویم.
بدون این که خودمان هیچ برنامه ریزی ای کنیم، دستگاه های بدنی و اطراف ما دارند مثل ساعت کار می کنند. پس باید خالقی باشد که ما را خلق کرده باشد و ما را دارد به سمتی می برد. محاسبات او، فرق می کند.

قبلاً نوشته بودم که :

  • توکل بدون تلاش، تمسخر خداست
  • تلاش بدون توکل، تمسخر خود
  • نه خودمان را مسخره کنیم، نه خدای خودمان را

و این دیدگاه، وقتی در من شکل گرفت که به قول حضرت امیر علیه السلام «سست نهادی و سست عنصری پیمان ها و وعده های مردمان دور و برم را دیدم.» یک بار با خودم گفتم این همه به این همه آدم اعتماد کردم و جواب نگرفتم، چرا یک بار به اندازه یک آدم، به خدا اعتماد نکنم؟ سنگ مفت و گنجشک مفت؛ و خـــدا، ثابت کرد که قوی تر از همه لینک های دیگر و قبلی من بوده و هست...

نمی دانم خدا را برای خودتان چطور تعریف کرده اید، ولی… حتـــما تعریفی داشته باشید.

خب، این اخرین مقاله من از سری مقالات «آنچه پس از 18 سال جستجوی موفقیت یافتم» بود. امیدوارم توانسته باشم کمک کوچکی در راه موفقیت عظیم تمام شما عزیزان بوده باشم… قسمت ها قبلی این سری مقالات را اگر نخواندید :

مقالات قبلی که منتشر شدند : مقالات بیشتر از این نویسنده

9 نفر دیدگاه شان را با ما در میان گذاشتید، نفر بعدی شما هستید :

  1. Ali Ab می گوید

    سلام و تبریک به عیسی محمدی عزیز برای مقالات خوب ” آنچه پس از…
    همه قسمت های این مجموعه رو خوندم و تشکر میکنم از اینکه تجربه شخصی خودش رو در اختیار گذاشت.
    بعضی قسمت ها نوعا شرح حال یکی از ماست و گویی همان اتفاقات مجددا رقم میخورد . با آرزوی اختصاص دادن فضای بیشتری در رسانه سوخت جت به این مقالات کاربردی و آموزنده…

  2. zohreh zar می گوید

    بسیار عالی از خدا میخوام فرزندانمون هم قبل از طی کردن چندین سال ،در اوج نوجوانی بهش برسن و درک کنند .
    ممنون دوست مهربان

  3. maliheh.kh می گوید

    سلام آقای محمدی
    بینهایت از لطف شما سپاسگذارم که تجربیات و دانسته های خودتونو با ما در میون گذاشتین
    درس آخر فوق العاده و به یاد ماندنیه
    دقیقا روزی خوندمش که بهش احتیاج داشتم
    خیلی خیلی از شما سپاسگذارم
    با آرزوی سعادت و خوشبختی دنیا و آخرت برای شما

  4. yazdan baravand می گوید

    ممنون از اینکه این مقالات رو نوشتید و من برای اینکه فراموشم نشن چندین بار میخونمشون. امیدوارم باز هم مقاله در این زمینه بنویسید و اینکه خبر اینکه اخرین قسمته ناراحت کنندست .

  5. aminhashemy می گوید

    جالب بود
    ممنون
    ما که از این سری خیلی خیلی استفاده کردیم

  6. arefn می گوید

    خیلی خوب بود
    کمی از جملات امیرالمومنین را بخوانید تا بفهمید علم یعنی چی :

    امام علی (ع) : هر گاه از چیزی می ترسی خود را در آن بیفکن که گاهی ترسیدن از آن چیز مهم تر از واقعیت خارجی است(حکمت 175 نهج البلاغه)

    موفق باشید 🙂

  7. irmega می گوید

    قسمت آخرش زیباترین و بهترین بخش مقالات بود.من هم پس از 12 سال تلاش و ثبت 19 اختراع و کلی کار علمی و کار آزاد به این نتیجه رسیدم که اصل زندگی و موفقیت پایدار ، ایمان و اعتقاد به خدای مهربون هست .در هر حالتی اسمش رو صدا کنید و معجزات روزانه را تک تک لمس کنید.برای همه دوستان عزیزم آرزوی خوشبختی دارم.

  8. mhnsuccess می گوید

    چرا قسمت آخر ؟ یعنی دیگه از این ها نمیزاری .

    1. مدیریت وبسایت کارآفرینان جوان می گوید

      خیر دوست عزیز، این قسمت پایان سری «آنچه پس از 18 سال جستجوی موفقیت یافتم» بود. امیدواریم استفاده کرده باشید.

دیدگاه تان را ارسال کنید

دیدگاه تان را با ما در میان بگذارید...

ما به دیدگاه شما احتیاج داریم؛ پس بیایید دیدگاه و نقطه نظرات مان را با همدیگر به اشتراک بگذاریم تا یک اجتماع موفق از افکار برنده با همدیگر بسازیم.

**‌به ازای هر یک دیدگاه سازنده، یک روز اشتراک رایگان پروژه سوخت جت دریافت کنید**